نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم.
 







نویسنده : ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧

دلا به هردم یا علی گفت

نه هردم بل دمادم یا علی گفت

یقین سریست در دلهای مردم

به هرشادی به هرغم یا علی گفت

زلیلی من شنیدم یا علی گفت

به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد او هم یا علی گفت

دمی که روح بر آدم دمیدند

زجا برخاست آدم یا علی گفت

تن مرده چگونه زنده می شد

یقین عیسی ابن مریم یا علی گفت

محمد(ع) در شب معراج برخاست

به قصد قرب اعظم یا علی گفت

مگر خیبر زجایش کنده می شد

یقین آن جا علی (ع) هم یا علی گفت

به فرقش کی اثر می کرد شمشیر

گمانم ابن ملجم یا علی گفت